تبليغاتX
3811

3811

3811

14 آپریل 2012

از زیبایی زبونم بند می آد .

چه قدر دلیل برای شادی وجود داره .

ریتم موزیک رو بگیر و با زندگی برقص .

فقطش اینجاست که حواست باشه ، داری می رقصی و همش یه بازیه . بعدی هم هست

بازی رو نباید جدی گرفت  

فقط باید نرم برقصی ، برقصی و بچرخی و بچرخی و لذت ببری . از زمان و مکان کنده می شی و حواست به حرکاتت باشه و از زیباییشون مست شو. راهش اینه که موقع چرخیدن به بالا نگاه کنی

نگهاتو به بالا متمرکز کن و بچرخ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 7:41 PM  توسط 3811  | 

“مرسی” —


You reblogged fatemeh-m:
“مرسی” —
خدایا می دونم که الان مثله همیشه است . می دونم فرقش اینه که من یه کم بیشتر حس کردم . یا عزیز و یا حکیم و یا رحیم

خدایا ببخش کمکم کن. کمکمون کن . دوست دارم خدای عزیزم

الان روی مبل ، اولین روز تعطیلی بین دو ترم ( 14 Dec 2011 ) ، مامان داره با بابا حرف می زنه. بابا گرجستانه . سارا فردا امتحان آخرشه .

خدایا مواظب همه باش لطفا ای بهترین نگه دارنده

(via fatemeh-m)
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 3:35 PM  توسط 3811  | 

هنوز اول راه فلسفه وجود

فلسفه وجود 

خودم : 

---وجود ارزشمند انسانی . ارزش گذاری بالا و بالا تر .  خیلی مهمه . خیلی ! باید به خوب دیدن عادت کرد ( با ساده لوحی اشتباه نشه ، چه جوریش رو هنوز نمی دونم ، ولی مطمئنم درسته . ) 

---خوشحالم که مرگ آخرش نیست . 

--- عقایدم هنوز عقایدن که یاد نگرفتم چند بعدیشون کنم . چرا ؟ به این دلیل که از همه جهت ها بهشون نگاه نکردم . حق با مامانمه ، باید شروع به مطالعه عقاید مخالف کنم . باید شناخت . 

---باید جای حرف زدن وقت گذاشت ، فکر کرد ، مطالعه کرد و اگه خدا بازم فرصتشو بده میاحثه که از همش جالب تره . 

--- به نظرم رابطه مباحثه با فکر و مطالعه ، مثل رقصیدن و ورزش کردن می مونه . اولی خودش انگیزه حرکت رو می ده ! 


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 11:6 PM  توسط 3811  | 

تغییر فرکانس

حالا برم تو این حوزه که فرکانس های این نور رو تغیر بدم و اگه خدا بخواد بالا تر ببرم . 

(إن الذكرى تنفع المؤمنين)==>

اولین قدم یاد خداست . همیشه و همه جا . یعنی اگه می ترسی یادت بیفته که خدا بالاتره . 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 7:55 PM  توسط 3811  | 

اشتباه

چه فدر اشتباهه که اشتباهای 3811 به نظرش کوچیک بیان . 

وقتی بهت می گن خدا بزرگ و وسیع می بینه و نشسته به این موضوع های کوچیک فکر کنه . وقتی جوابشون رو می دی که خدا محدود نیست به کوچیک و بزرگ بودن . بهشون می گی: خدا بزرگ و کوچیک رو با هم می بینه . می گی اثر پروانه ای هست . 

حالا اینجاشه که خودت اشتباهت رو اشتباه نمی بینی . خودت خودت رو رد می کنی . 

بعدش دیگه فقط شرمندگیش می مونه . 

جالبه وقتی قراره یه اشتباه کنی ، وقتیه که مغزت فعاله و با سرعت بالا برات دلیل می آره و توجیهت می کنه . 


+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 8:53 PM  توسط 3811  | 

کانون نور یک ساحت متعال و والاست و ملجا و پناهگاهی است برای زدودن آشفتگی های روانی و مادی، انواری

وبلاگ جان 

امشب یه حالی دارم ، یه حال روشن . 

امام علی ع می فرمایند ، امید نداشتن به آنچه در دست مردم است ، توانگری است . 


همین توانمند بودن در برابر غیر خدا احساس قشنگیه . روشنه ، هر چی عمیق تر شی، روشن تر 

شب آدمو به فکر می اندازه 

ذره ذره باید عمل کرد ، هر چی ناخالصی رو کم تر می کنی ، دید و فکر و مثبت تر 


کانون نور یک ساحت متعال و والاست و ملجا و پناهگاهی است برای زدودن آشفتگی های روانی و مادی،
انواری که ما رو محاصره کرده اند ، نغمه های گوش نوازی هستند از جهان سرمدی ، در عالم مکان و زمان .
تاریخ نور و ظلمت به قدمت تاریخ بشریت است .

سهروردی در آخرین جلسه دادگاه


دوباره باید شروع کرد 



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 11:43 PM  توسط 3811  | 

جوراب صورتیه رو سیاهش کردم :( :(

به نام تو، ای خدای خوبم 


هنوز هستم ، هنوز جوراب صورتی رو، هر روز سیاه تر می کنم . هنوز هم بعدش می افتم به تمیز کردنش :( 

دیگه این که هنوزم برای حس کردن لازمه چشامو ببندم ، هنوز یاد نگرفتم با چشم باز ببینم . 


هنوز یادم می ره قبل هر تلاشی ، از خودم بپرسم برای چی؟ برای کی ؟ 

یه وقتایی فیس بوک رو باز می کنم ، یه نگاه کلی روش می اندازم ، پر از حرفا و جمله ها و حس ها و نظرات 

هنوزم باید عمیق تر شنا کرد 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 0:9 AM  توسط 3811  | 

بگو بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خدا 


اصل مطلب به اینه که وسط کار ، توی شلوغی روز، توی سرو صدای تفریح دوستا و توی رقابت ها و غیره ، یه لحظه چشم هاتو ببندی، خدا رو به یاد بیاری و ازش در همون حال ، برای همون لحظه و لحظه های آتی کمک بخوای . 

بگو بسم الله الرحمن الرحیم 


دیگه بقیش حله 


----------------------------------------------

ثبت : 






خلاصه بگم ، افتادم رو دور . 

آدم  دیگه ای نشدم ، ولی عوض شدم ، راحت تر شدم . خدا رو شکر انگار داره دستم می آد، البته هنوز هیچی معلوم نیست ، فرصت ها دارن می آن و می رن ، یه لحظه که غفلت می کنم ، عقب می افتم. 


این یه لحظه غفلت هان که تغییرات بزرگ به وجود می آرن . 


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 10:25 PM  توسط 3811  | 

غول چراغ جادو

الان غول چراغ جادو ازت می خواد 3 تا آرزو کنی (البته می دونی که زندگی ابدی و  یا زنده کردن مرده ها در توانش نیست ) . 

البته غول چراغ محض رضای خدا این کارو نمی کنه ،  مجبوره به دستور اربابش آرزوهای تو رو تو زندگی برات برآورده کنه. البته اربابش هم هدف خودشو دنبال می کنه.

یک لحظه فکر کن. البته اگه بتونی خودتو کاملا تو موقعیت تصور کنی ، معمولا زمان بیشتری نیاز داری . می خوای آرزوهات بزرگترین و جامع ترین باشن، تا دیروز یه خونه یا شاید شغل خوب برات رویا بود، ولی الان وقتشه که بزرگتر فکر کنی.


ترتیبش می شه متفاوت باشه ولی تا اونجایی که فیلم ها و  غصه ها نشون می دن ، آرزو ها به این صورت بیان می شن :

*.عشق ( حالا به انواع مختلف)

*ثروت

*قدرت

=زندگیت :

-قبل از چراغ جادو، که داری برای پیدا کردنش هر کاری می کنی و روز و شب نداری

-بعد چراغ که در عین غرق بودن تو لذت هایی که چراغ بهت داده ، همزمان نگران از دست دادنشی


نکته اینجاست تو تمام این مدت ، اونی که داره دنبالت می آد رو نمی بینی. نمی بینی داره دنیالت می کنه و تو با هر قدم که ازش دور می شی یه قدم از جلو به سمتش رفتی. 


هدف صاحب غول چراغ هم همین بوده . اون با چراغ کور و کرت کرد . که نبنبی و نشنوی.


با این اوضاع دیر نیست که چشاتو باز می کنی و می بینی که مرگ چشم تو چشمته .


شیطان نذاشت مرگو ببینی، سرتو تو راه به چراغ جادو گرم کرد .

حالا مرگ اومده . می خواد ببرتت . باید بری. اون چیزایی که تو این مهلت زندگی بدست اووردی ، رو باید بذاری و بری، یادت رفته بود که برای اون زندگی بعدی و ابدی بفرستیشون. 

تو راه نه تنها چیزی برای مقصد بر نداشتی ، بلکه همون روح پاک و یه سری ارزش ها رو که قابل بردن به ابدیت بود ، دنیایی و مادیشون کردی.


فقط یه لحظه تصور کن فرصت تموم شد .


خدایا  به تو پناه می برم ، ای رحمان و رحیم




+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 2:24 AM  توسط 3811  | 

برترین مرتبه ایمان

حدیث روز 
پیامبر اکرم (ص):

برترين [مرتبه] ايمان آن است كه بدانى هركجا باشى خدا با تو است.

أفضَلُ الإيمانِ أن تَعلَمَ أنَّ اللَّهَ مَعَكَ حَيثُ ما كُنتَ.

The highest  degree of faith  is to know that God is with you wherever you are.

كنزالعمّال- ح 66 ؛ میزان الحکمة ج 1 ص 436 ح 1443


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 5:27 PM  توسط 3811  | 

امام صادق علیه السلام:


امام صادق علیه السلام:

ثَلاثَةٌ لاتُعرَفُ إِلاّ فى ثَلاثِ مَواطِنَ: لايُعرَفُ الحَليمُ إِلاّ عِندَ الغَضَبِ وَلاَ الشُّجاعُ إِلاّ عِندَ الحَربِ وَلا أَخٌ إِلاّ عِندَ الحاجَةِ

سه كس اند كه جز در سه جا شناخته نمى شوند: بردبار جز در هنگام خشم، شجاع جز در جنگ و برادر جز در هنگام نيازمندى

بحارالأنوار، ج78، ص229، ح9

م

 three can't be identified but in three situation; a patient  character can't be known but in anger,a brave character but in war, and a brother (friend) but in need.  


حدیث روز 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 12:18 PM  توسط 3811  | 

شجاعت

امام على عليه السلام :

شجاعت بر سه خصلت سرشته شده كه هر يك از آنها فضيلتى دارد كه ديگرى فاقد آن است: از خودگذشتگى، تن ندادن به خوارى و ذلّت و نامجويى


جُبِلَتِ الشَّجاعَةُ عَلى ثَلاثِ طَبائِعَ، لِكُلِ واحِدَةٍ مِنهُنَ فَضيلَةٌ لَيسَت لِلخرى: اَلسَّخاءُ بِالنَّفسِ وَالنَفَةُ مِنَ الذُّلِّ وَطَلَبُ الذِّكرِ


The courage is built on three qualities that  each of them has a virtue incomparable to the other two; self-scarification, avoidance from humiliation,  and looking for honor, 


حدیث روز


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 4:29 PM  توسط 3811  | 

در وصف زاهدان

در وصف زاهدان

قومى بودند به ظاهر از مردم دنيا و حال آنكه اهل دنيا نبودند. در دنيا چنان زيستند كه گويى نه از مردم دنيايند. كارهاشان از روى بصيرت بود و از آنچه مى ترسيدند گريختند و بر هم پيشى گرفتند. با آنكه در دنيا بودند در ميان اهل آخرت مى گرديدند و مى بينند كه مردم دنيا مرگ اجسادشان را بزرگ مى پندارند و بر آن افسوس مى خورند و آنان مرگ دلهاى زنده شان را بزرگتر مى شمارند

و منها في صفة الزهاد

كَانُوا قَوْماً مِنْ أَهْلِ اَلدُّنْيَا وَ لَيْسُوا مِنْ أَهْلِهَا فَكَانُوا فِيهَا كَمَنْ لَيْسَ مِنْهَا عَمِلُوا فِيهَا بِمَا يُبْصِرُونَ وَ بَادَرُوا فِيهَا مَا يَحْذَرُونَ تَقَلَّبُ أَبْدَانِهِمْ بَيْنَ ظَهْرَانَيْ أَهْلِ اَلْآخِرَةِ وَ يَرَوْنَ أَهْلَ اَلدُّنْيَا يُعَظِّمُونَ مَوْتَ أَجْسَادِهِمْ وَ هُمْ أَشَدُّ إِعْظَاماً لِمَوْتِ قُلُوبِ أَحْيَائِهِمْ

بخش آخر از خطبه 230 نهج البلاغه

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 9:44 PM  توسط 3811  | 

بعد 103 روز

به نام خداوند رحمان و رحیم


خداوتد بزرگ می فرماید: «ن والقلم وما يسطرون » .

نکته دیگه، تزکیه فکره. عادت دادن فکر به ذکر خدا. عادت دادن فکر به فکر. 

شیطان راه به راه لباس عوض می کنه. یه دفعه خودش رو رنگ منطق می کنه، یه دفعه رنگ دل . به خاطر همین باید نیت کرد ، قبل هر کاری .

خدایا! ای پروردگار مهربونم! ای خدای بخشنده . مرسی .

الان یه ساعت مونده تا روز جدید رو شروع کنم انشالا.

بازم سعی می کنم. دوباره بلند می شم .

فکرم داره زنگ می زنه .




+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 2:39 AM  توسط 3811  | 

خداحافظ

الان دیگه آخر کار اینجا رسیده


347 و دختر حوا  و ام جی ، می آم بهتون سر می زنم و وبتون رو می خونم :) 


یک ساله اینجا نوشتم ، فروردین 1389 شروع شد و فروردین 1390 تموم



+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 9:31 PM  توسط 3811  | 

I am feeling the life pulse, the joy of jumping

More confident I am now, am doing fine (shokrrrrrrrrrr) I am feeling the jump in my way. No, wait… The fact is I am jumping now. Whether land properly or not, I am not sure. Not everyone can jump, but I wanted to. Dear GOD, help me! Do please help me in that. I am feeling the life pulse, the joy of jumping.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 11:5 PM  توسط 3811  | 

هریوت وات ، سال دوم ، ترم آخر

بلاگ عزیزم ، وقتشه یه آپدیته درست و حسابی روت انجام بدم

الان نزدیکه عیده ، بابا هنوز گرجستان و ایران و این ور و اون وره ، و ویزا درست نشده و دلمون حسابی تنگ

بابا دیگه از همه بی طاقت تر. سارا الان داره با بابا حرف می زنه

یه خبر خیلی وحشتناک به ا... رسید که شکر خدا(هزار بار شکر)  ، انگار حل شد .

یه خبر عجیب راجع به بشار شنیدم ، از خودش پرسیدم ، گفت درسته ، صنم می گفت ، خیلی ناراحت شده که من فهمیدم :(

یه جواریی دوستیمون عجیب شده . امروز یه کم حالت لج بازی داشت ، نمی دونم، انگار فکر می کنه من در موردش فضاوت می کنم !

خلاصه یه کم دمقه ،

دوستای دیگم هم به طرز جالبی همه هم زمان ، دو به دو ، دارن سنگاشون رو با هم و با بقیه وا می کنن: فضای دانشگاه بعضی وقتا بامزه رمانتیک می شه  ، همشون انگار دارن به خودشون و دیگران یه چیزایی رو ثابت می کنن. حالا آخر این ماجرا ها چی بشه ، خدا می دونه : البته ابنم از اثرات طبیعیه آخر ترمه ، اتفاقای اینطوری انگار دارن سرعت می گیرن :)


درسام قشنگ رو دور افتادن ، انگار دارم کاملا برای کار آماده می شم ، رانندگی معرکه پیش می ره .


کم کم همه دارن  برای عید از ایران می آن . 


اوضاع و احوال دنیا هم به هم ریخته حسابی . 


این پله حسابی وقتمو گرفته ، دکتر وندو گفته ، سی وی ها رو باید بفرستیم.


بنده هم باید حواسمو جمع کنم ، سرگرمی های روز حواسمو زیاد پرت نکنن. 

دلم می خواد نذر هامو ادا کنم ، قرضامو پرداخت . باید یه کم سبک بشم .

فاطمه می دونی که خودتی و خودت و یه عالمه نعمت ؛ از خانواده گرفته تا دوست .

انگار وقت پرداخت رسیده .

ای فاطمه حواستو جمع کن ، حسابی !!!!!

جمعه خودت . شب و روزت رو شب و روز کن .

بنده باش ، بندگی کن ! جو نگیرتت ، غرور و منیتو بذار کنار .

داری لذت می بری الان، حواست باشه فردایی هم هست ، باید بار کرد .

چشامو می بندم بلاگ عزیزم .

باید هم چنان تمرین کرد .

شیطان ول بکن نیست .

یا حق



+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 9:44 PM  توسط 3811  |