بلاگ عزیزم ، وقتشه یه آپدیته درست و حسابی روت انجام بدم
الان نزدیکه عیده ، بابا هنوز گرجستان و ایران و این ور و اون وره ، و ویزا درست نشده و دلمون حسابی تنگ
بابا دیگه از همه بی طاقت تر. سارا الان داره با بابا حرف می زنه
یه خبر خیلی وحشتناک به ا... رسید که شکر خدا(هزار بار شکر) ، انگار حل شد .
یه خبر عجیب راجع به بشار شنیدم ، از خودش پرسیدم ، گفت درسته ، صنم می گفت ، خیلی ناراحت شده که من فهمیدم :(
یه جواریی دوستیمون عجیب شده . امروز یه کم حالت لج بازی داشت ، نمی دونم، انگار فکر می کنه من در موردش فضاوت می کنم !
خلاصه یه کم دمقه ،
دوستای دیگم هم به طرز جالبی همه هم زمان ، دو به دو ، دارن سنگاشون رو با هم و با بقیه وا می کنن: فضای دانشگاه بعضی وقتا بامزه رمانتیک می شه ، همشون انگار دارن به خودشون و دیگران یه چیزایی رو ثابت می کنن. حالا آخر این ماجرا ها چی بشه ، خدا می دونه : البته ابنم از اثرات طبیعیه آخر ترمه ، اتفاقای اینطوری انگار دارن سرعت می گیرن :)
درسام قشنگ رو دور افتادن ، انگار دارم کاملا برای کار آماده می شم ، رانندگی معرکه پیش می ره .
کم کم همه دارن برای عید از ایران می آن .
اوضاع و احوال دنیا هم به هم ریخته حسابی .
این پله حسابی وقتمو گرفته ، دکتر وندو گفته ، سی وی ها رو باید بفرستیم.
بنده هم باید حواسمو جمع کنم ، سرگرمی های روز حواسمو زیاد پرت نکنن.
دلم می خواد نذر هامو ادا کنم ، قرضامو پرداخت . باید یه کم سبک بشم .
فاطمه می دونی که خودتی و خودت و یه عالمه نعمت ؛ از خانواده گرفته تا دوست .
انگار وقت پرداخت رسیده .
ای فاطمه حواستو جمع کن ، حسابی !!!!!
جمعه خودت . شب و روزت رو شب و روز کن .
بنده باش ، بندگی کن ! جو نگیرتت ، غرور و منیتو بذار کنار .
داری لذت می بری الان، حواست باشه فردایی هم هست ، باید بار کرد .
چشامو می بندم بلاگ عزیزم .
باید هم چنان تمرین کرد .
شیطان ول بکن نیست .
یا حق